میکردما سه نفر بودیم...و کوپه 4 نفره...نفر چهارم خیلی پر سرو صدا و با هیجان وارد شد...پسری مشهدی بود که بعد از پنج سال میخواست به تهران برود...دستش در کار خیر بود و چندی مدال فوتبالی داشت...شکست عشقی خورده بود...دختر بخاطر قدش او را رد کرده بود...از مزایای ازدواج زیاد حرف میزد...خیلی خود شیفته وار از خودش تعریف میکرد...انگار پسری مثل او یافت نمیشد...عکسهایش را کنار چند تن از بازیگران نشانم داد...که خب من نفهمیدم چرا...یا من چیکار کنم بازیگرها او را میشناسند...تفریحش ورزش و بازی های داخل گوشی بود...و اهل دود و این چیزا هم نبود...فکر میکرد همه ى دخترا دنبال پول هستند...و اگر شرایطش باشد عشقشان هم رها میکنند بخاطر پول...از دوست پسر داشتن یا نداشتنم پرسید...از اینستا...از اینکه چقدر کم حرفم...از اینکه چرا مخالف ازدواجم...کلا زیاد حرف میزد...حس میکردم در یک مراسم خواستگاری هستم که پسر دارد از داشته هایش میگوید و میخواهد بیشتر با طرف مقابلش آشنا شود...میخندید و میگفت باید عروس شوی...و من میگفتم میخواهم بروم...وقتی فهمید هم سنش هستم تعجب کرد...فکر میکرد بچه تر باشم...کلافه ام کرده بود با حرف زدن های بی موردش...

همه اش از یک دلسوزی شروع شد...من فیلم میدیدم...و او پرسید میشود فیلم را برای من بفرستید...و آخرش با بیدار شدن مادرم پایان یافت...و خوشبختانه دیگر فرصتی پیدا نکرد که حرفهایش را ادامه بدهد...

از آن آدمهایی که باید به آنها میگفتی...با یک خداحافظی خوشحالم کن...

منبع اصلی مطلب : جُغدِ سفید
برچسب ها : میکرد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : نیمه شب پنجشنبه در قطار...